
بخند ای ساقیِ تشنه
بخند...
باشدت جام خالی و
نباشد نغمه ی سودای تو
کوزه را بشکستی و
گم گشته در دنیای ما، آوای تو
چهره ی زیبای تو
خفته در آیینه ی پنهان ما
آن نوای داغ تو
سوزان... ولی در کام زندان بانِ ما
پوست نرمت
محرم زخم های خونین
که زد جلاد ما، بر جان تو
چشم خیست
چون شمع روشن که
شکست در دست ما، اخلاص تو
بخند ای ساقی تشنه
بخند تو...
چرا که مرگ نزدیک و
باشد شور ما، پایان تو
کاش می دانستیم زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پس مردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند...
گل بستان جان
سلام بر نگاه تو بلند آسمانی ام
كه ازحضیض خاكها به اوج می كشانی ام
من از تبار لحظه های تند سیر زندگی
تو از تبار دیگری، بهار جاودانی ام
سراسر وجود من پر است از صدای تو
وجود من فدای تو، بیا به میهمانی ام
به ذره ذره جان من طلب زبانه می كشد
ولی در این حصارها اسیر ناتوانی ام
رسیده ام به مرگ خود، دراین غروب واپسین
بیا به چشم من نشین ، تمام زندگانی ام
شنیده ام كه می رسی، نشسته ام به راه تو
سلام بر نگاه تو، بلند آسمانی ام
پروین اعتصامی
مغرور تر ازمن....
من آب دل آب ،شعرآب
باور ندارید مغرورتر از من
او که دلسش بود صحرایی
او که ندانست معنای رهایی
او که نگفت هیچ از مهربانی
او که دلم را کرد از غم دریایی
او کیست؟ همسایه آب
اما مغرورتر از من
و هر چند ندانست وهر گز نفهمید!
مغرور تر از من ......
سرود زهر
می مكم پستان شب را
وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
چشم پر خاكسترش را با نگاه خویش می كاوم.
از پی نابودی ام، دیری است
زهر می ریزد به رگ های خود این جادوی بی آزرم
تا كند آلوده با آن شیر
پس برای آن كه رد فكر او را گم كند فكرم،
می كند رفتار با من نرم.
لیك چه غافل!
نقشه های او چه بی حاصل!
نبض من هر لحظه می خندد به پندارش.
او نمی داند كه روییده است
هستی پر بار من در منجلاب زهر
و نمی داند كه من در زهر می شویم
پیكر هر گریه، هر خنده،
در نم زهر است كرم فكر من زنده،
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من
با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو ای مرغی كه می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
چه ترا دردی است
كز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از كف من می ربایی؟
در كجا هستی نهان ای مرغ!
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی چشم سبز یك مرداب
یا كه می شویی كنار چشمة ادراك بال و پر؟
هر كجا هستی، بگو با من.
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه دیگر می كنی پروا؟
سرگذشت
می خروشد دریا.
هیچكس نیست به ساحل پیدا.
لكه ای نیست به دریا تاریك
كه شود قایق
اگر آید نزدیك.
مانده بر ساحل
قایقی ریخته شب بر سر او،
پیكرش را ز رهی ناروشن
برده در تلخی ادراك فرو.
هیچكس نیست كه آید از راه
و به آب افكندش.
و در این وقت كه هر كوهة آب
حرف با گوش نهان می زندش،
موجی آشفته فرا می رسد از راه كه گوید با ما
قصة یك شب طوفانی را.
رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت.
با خیالی در خواب.
صبح آن شب، كه به دریا موجی
تن نمی كوفت به موجی دیگر،
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثة تلخ شب پیش خبر.
پس كشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای كه هست
در همین لحظة غمناك بجا
و به نزدیكی او
می خروشد دریا
وز ره دور فرا می رسد آن موج كه می گوید باز
از شبی طوفانی
داستانی نه دراز.
وهم
جهان، آلودة خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش، هر بانگ
چنان كه من به روی خویش
در این خلوت كه نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو می خواندم در گوش:
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست!
شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت كه حیرت نقش دیوار است؟
صفحات: 1 2
سریال فرار از زندان (دوبله) - فصل سوم
سریال روزگار خوش حبیب آقا
سریال خانه سبز
سریال نشانی
سریال مرد 2 هزار چهره
10000 Sounds Effect
تبدیل فایل های فلش به فرمت های دیگر با Magic Swf2Avi 2008
تغییر چهره
نرم افزار مدیریت دانلود فایل HiDownload 7.12
::آموزش زبان ایتالیایی Rosetta::
مجموعه عكس های National Geographic 2
لامپ لیزری سقف پرایدبه رنگ زنون
InstallShield 2008
کارتون تارزان 2

